به نام او
سلام...
خواستيم امروز بزنيم به بي رگي و بشيم مثل بعضي ها چرت و پرت نويس..عملا هرچي اومد نويس...
منظورم کسي نبودا ..خودمون بوديم..گفتيم توجيهي داشته باشيم.....
اين عکس خوشگل رو پايين داريد.....
راستشو به خواين سفر چند روزه اي داشتيم (که هرچند همه الان دنبال دروغ هستند)...اين يه آنتنه که اصلا هدف ما ني...البته اين آنتن باسه مستاجر اون خونه بود...خونه ي ايشون که خونه نبود ..البته ما خواستم نبينيم ..ولي چشممون ديد ديگه چه کنيم..آخه حتي پرده هم نداشت فرش هم نداشت...تلويزيونشم منفي 14 بود ... اينا بماند .. تازشم پايين آنتن رو باسه محکم شدن با يه گوني پيچونده بودند....اين آنتن اينوري نبود که اونوري هم نبود..شايدم اون يکي وري بود..آخه ميدونيد وقتي ميخواستيم رد شيم نا خداگاه دستمون ميخورد بش ميچرخيد...ما که نميخواستيم خودش ميچرخيد...تازشم چون رشيد بوديم کله ي مبارکمون ميخورد بش کج ميشد..کسي هم که ميخواستيم صدا کنيد مثلا دخي دايي رو مجبور بوديم کفشي دنپاپيي گيوه اي چيزي پرتاب کنيم ..اونم يه دفعه از نشونه گيري خوبه ما ميخورد بش..ما که نميخواستيم ميخورد...اما خوبيش اين بود که صاحبش اصلا نفهميد..نميدونم شايد تلويزيونشونم سوري بود
اينا همش بماند...
....
يه نگاه ديگه به عکس بندازيد..چيزه ديگه اي نميبينيد؟
اون ته تها...يه آفتابه...

يه آفتابه ي کامل مدرنيته...
واقعا قضيه داشت...بازم اگه بخوايم راستشو بگيم...بر ميگرده به دو سال و نيم پيش...فکر کنم مراسم خاک سپاري پدربزرگ عزيزتر از جونم ...خدا رفتگان شمارم بيامرزد...خاک همه ي رفتگان باقي عمر همه ي سيريش هاي دنيا...داشتيم ميگفتيم...به قصد خريد اين آفتابه که نرفته بوديم...آخه ميدونيد...تو اين موقعيت ها همه دنبال حرف و مرف و صفحه گذاشتنند...بنا به عقيده ي اطرافيان ،صاحب عزا نبايد روز اول از خونه بيرون ميرفت و ميرفت پيش تازه گذشته..ما هم که عشق به هم انداختن و آتيش درست کردن عملا همه رو پيچونديم...البته همش تقصير دايي کوچيکه بود...تيريپ درک جون و رديف بودن و اينا اومد..به من گفت که مثلا دوتايي بربيم .منم دلم نيومد به خواهرمو و دخي دايي نگم...از اون ورم انگار دايي يکي مونده به آخري هم فهميد...پسر دايي هم که هميشه تو ميدونه ....نميشد نفهمه...
اينشد که زديم بيرون
تو برگشت ..يکي از گل پسر هاي مادربزرگم پيشنهاد خريد همينو داد...حالا دايي کوچيکه اومد و وسط خيابون که تو يه دستش سه تا تراوول 50و يکي 100و يه 200 يه دستشم دوتا آفتابه خوشگل که يکي سفيد و يکي همين بنفش ها که من دوس دارم...ولي يکي از همين داييها گفت نه ما عزا داريم بنفش خوب ني جلفه..اين شد که سفيد گرفتيم البته خواستيم دورش نوار مشکي بپيچيم...ديگه گفتيم هرچي ساده تر بهتر...
و حالا اين شد که اين آفتابه الان در گوشه ي حياط خانه ي پدري فقط آفتاب ميخورد...
پ ن : ببخشيد سرتون درد اوورديم...
پ ن : دعا فراموش نشه..که داغون محتاجيم...بيش از هميشه
يا علي