[ و روايت شده است که امام عليه السلام کمتر به منبر مى‏نشست که پيش از خطبه نگويد : ] مردم از خدا بترسيد که هيچ انسانى بيهوده آفريده نگرديده تا به بازى پردازد ، و او را وا ننهاده‏اند تا خود را سرگرم بى‏فايدت سازد ، و دنيايى که خود را در ديده او زيبا داشته جايگزين آخرتى نشود که آن را زشت انگاشته ، و فريفته‏اى که از دنيا به بالاترين مقصود نايل گرديده چون کسى نيست که از آخرت به کمترين نصيب رسيده . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----16190---
بازديد امروز: ----39-----
بازديد ديروز: ----26-----


نويسنده: کوثر1،کوثر2و...
يکشنبه 8/7/1386 ساعت 11:39 صبح

به نام او

يا ساقي کوثر


نظرات ديگران ( )
نويسنده: کوثر1،کوثر2و...
جمعه 6/7/1386 ساعت 5:9 عصر

نمايش تصوير در وضيعت عادي


نظرات ديگران ( )
نويسنده: کوثر1،کوثر2و...
شنبه 31/6/1386 ساعت 9:19 عصر

نمايش تصوير در وضيعت عادي

نظرات ديگران ( )
نويسنده: کوثر1،کوثر2و...
پنجشنبه 29/6/1386 ساعت 5:3 صبح

نمايش تصوير در وضيعت عادي


نظرات ديگران ( )
نويسنده: کوثر1،کوثر2و...
دوشنبه 26/6/1386 ساعت 3:40 صبح

 به نام او
اول سلام  
اينجا آسمان رنگ ديگر است.آبي؟ قرمز؟سبز؟يا به رنگ يکدلي و يک رنگي؟    آسمان دل تو چه رنگي است؟
.من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز,چهار فصلش همه آراستگي است.
من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي      ,   سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه مي دانستم دل هر کس دل نيست, قلبها صيقلي از آهن و سنگ,قلبها بي خبر از عاطفه اند
 سخن از مهر من و جور تو نيست                                  سخن از متلاشي شدن دوستي است
بياييم دوباره مثل قديم
دوستي هامان سبز آسمانمان آبي,دردهامان کمرنگ.مهرهامان پرنگ,عشق را زنده کنيم
رمضان را بهانه ميکنيم ,تا سراغي از لاله هاي پرپر بگيريم,و براي پيوند دلهايمان بنويسيم .خاطرات تورا,تا بگويم به يادتان هستيم,
شايد کبوتر نامه رسان صدايمان را به گوششوم برسونه
هر پنج شنبه....,اگه نتونستي بري پيشش همينجا به ياد يارت به يادش باش 
منتظرتون هستيما يادت نره باتوام هستما   کارتو راحت کردم بفرست اينجا :(خاطرات کوثر)khatereyek0sar@yahoo.com
 


در پناه ايزد                                           ياد باد آن روزکاران ياد باد




                                            يا سا قي کوثر


نظرات ديگران ( )
نويسنده: کوثر1،کوثر2و...
پنجشنبه 1/6/1386 ساعت 6:46 عصر

 


نمايش تصوير در وضيعت عادي


بازگشتي …
همون زمونهاي جنگ بود که مي خواست اعزام بشه …
مادرش هي مي گفت : کي بر مي گردي ؟
يه نگاهي کرد و گفت : انشا الله عروسي دختر عمو بر مي گردم .
اون موقع دختر عموش حدودا 8 ساله بود …
اينو گفت و رفت و شهيد شد و جسدش بر نگشت .
مفقود الاثر يکسال ، دو سال ، تا هشت سال که گفتند جسدش پيدا شده …
يک مشت استخوان آوردند تحويل مادرش دادند .
مادر نشست کنار اين بدن . حالا امشب چه شبي !!!
شب عروسي دختر عموش . عروسي به هم خورد ووو دختر عموش تو دلش گفت حالا يه مشت استخوان چه وقت آمدنش بود …
شب تو خواب  يه کابوس ديد ، افتاده بود توي يه منجلابي هر چي ميخواست داد بزنه صداش در نمي اومد و بيشتر فرو مي رفت . دلش شکست…
… خدايا يعني هيچ کس نيست به داد من برسه ؟  من نمي خواهم بميرم  .
دست غيبي بيرون اومد و اونو بيرون کشيد و يه گوشه اي نشست ، گفت : خدايا اين دست چه بود ، از کجا اومد ؟
صداي غريبي گفت : دختر عمو اين دست همون يه مشت استخواني بود ،که ديشب اومد …


عشق يعني استخوان و يک پلاک
عشق يعني سينه هاي چاک چاک


نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [17/5/1387- 7:11 ص] اي زنده ي شهيد صدايم را ميشنوي؟؟؟
    [31/4/1387- 10:9 ص] تولد عزيز ترينهام
    [23/4/1387- 6:27 ع] اينم از موج سواريه ما ؛؛؛
    [10/4/1387- 1:14 ع] اينم فرهنگ سازي !!!
    [25/3/1387- 2:17 ع] رفتيم و هوايي شديم ؛؛؛
    [22/2/1387- 10:22 ص] سلام فرشته ي کوچک زندگيم...
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  • آواي آشنا